راه انداختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
راه انداختن . [ اَ ت َ ] (مص مرکب ) گذر کردن . مرور کردن . گذشتن . رفتن . عبور کردن .کنایه از راه رفتن در جایی . (آنندراج ) : بر کوچه ٔ لب راه دگرخنده نینداخت تا خانه ٔ چشمم ز غمت گریه نشین شد. ظهوری ترشیزی (از ارمغان آصفی ). ◄ بجریان انداختن . بکار انداختن . بکار داشتن . آماده بکار کردن . ♦ راه انداختن کارخانه یا چرخی ؛ بکار داشتن آن را. (یادداشت مؤلف ). بجریان انداختن آن . ♦ راه انداختن کاری ؛ مهیا کردن آن کار. بجریان انداختن آن کار. ♦ راه انداختن وجهی ؛ مهیا و حاضر کردن آن . (یادداشت مؤلف ). ◄ روانه ساختن . روان کردن . بدرقه کردن . مشایعت کردن . ♦ راه انداختن عروس یا مسافر یا کسی ؛ روانه کردن او. مشایعت کردن از وی . (از یادداشت مؤلف ). ♦ براه انداختن ؛ بدرقه کردن . مشایعت کردن . روانه ساختن . ۩ در تداول عامه، کاری را روبراه کردن . پول یا وسیله ای برای کسی فراهم ساختن . ۩ رهبری کردن کسی را به راه . و بمجاز، از انحراف رهانیدن . از گمراهی بدر آوردن . براه آوردن : ما چو خضریم درین بادیه ٔ بی سر و بن هر که از راه فتد باز به راه اندازیم . علی ترکمان (از آنندراج ).