واژه جو

رام گیر

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

رام گیر. (نف مرکب ) که رام گیرد. که رام کند. که ایل کند. که بزیر فرمان آرد. که مطیع کند. ◄ دررونده . فرارکننده . دورشونده . (از اشتنگاس ). ◄ گریختن . (آنندراج ). چنین است بمعنی مصدری ! گریز و فرار. (ناظم الاطباء). اما ظاهراًمنقولات فرهنگ ناظم الاطباء و آنندراج و اشتنگاس بر اساسی نباشد چه، جای دیگر باین معنی دیده نشده است .

معنی رام گیر | واژه جو