دیوانه کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیوانه کردن . [ ن َ /ن ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تباه خرد کردن . ناقص عقل ساختن . تجنین . اجنان . تخبط. (ترجمان القرآن ) : دیوانه کنی و پس گریزی هشیار نه ای مگر که مستی . خاقانی . گفتم بگوشه ای بنشینم چو عاقلان دیوانه ام کند چو پریوار بگذرد. سعدی . پیش پدرش فرستاد که این عاقل نمیشود و مرا نیز دیوانه کرد. (گلستان ). دیوانه میکند دل صاحب تمیز را هرگه که التفات پریوار میکند. سعدی .