دیوان کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دیوان کردن . [ دی ک َ دَ ] (مص مرکب ) قضاء. حکم . قضاوت کردن . داوری کردن و حکم دادن . مظالم راندن . داد دادن . (از یادداشت مؤلف ). ◄ جزا دادن . کیفر دادن ؛ خدا دیوانش را بکند، نفرینی است به معنی خدا او را جزای بد دهد یا خدا او را بجزای عمل بدش بگیرد. (یادداشت مؤلف ). ◄ تدوین کردن . جمع و گردآوری نمودن : این فخر بس مرا که بهر دو زبان حکمت همی مرتب و دیوان کنم . ناصرخسرو.