دوست روی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوست روی . (ص مرکب ) محبوب و مطبوع . (ناظم الاطباء).دوستدار. دوست . مهربان . مقابل دشمن روی : در حلق جان ز بس که فکندم طناب تن شد جان دوست روی چو تن نیز دشمنم . سیدحسن غزنوی . ◄ آن که رویی چون روی دوست دارد به مهربانی و لطف : دلبر سست مهر سخت جفا صاحب دوست روی دشمن خوی . سعدی . ◄ شادمان ومسرور. (ناظم الاطباء). ♦ دوست روی شدن ؛ شادمان و مسرور شدن . خوشبخت گردیدن : هر که با اهل خود وفا نکند نشود دوست روی و دولتمند. سعدی (گلستان ). کس به تکلف نشود دوست روی تا به طبیعت نشود دوست خوی . امیرخسرو (از آنندراج ).