دوست داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دوست داشتن . [ ت َ ] (مص مرکب ) مهر و محبت داشتن به کسی یا چیزی . مهر ورزیدن . وداد. ود. مودة. علاقه و دلبستگی داشتن . (یادداشت مؤلف ). مایل بودن . (ناظم الاطباء). استحباب . (دهار) (ترجمان القرآن ) (تاج المصادر بیهقی ). احباب . تحبیب . (لغت نامه ٔ مقامات حریری ). علق . علوق . علاقه . (منتهی الارب ). احباب . محبت . حب . (از منتهی الارب ) (دهار) (تاج المصادر بیهقی ) (ترجمان القرآن ). اعتلاق . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). خواهان بودن . خواستار بودن . جاه و مال خواهی . خواهانی کردن کسی را یا چیزی را : من جاه دوست دارم کآزاده زاده ام آزادگان به جان نفروشند جاه را. دقیقی . از پی آن تا دهی هر بار دندان مزدمان میزبانی دوست داری شادباش ای میزبان . فرخی . بیش از این جرم ندارم که ترا دارم دوست نتوان کشت بدین جرم رهی را نتوان . فرخی . آخر دیری نماند استم استمگران زآنکه جهان آفرین دوست ندارد ستم . منوچهری . گویی اندردل پنهانت همی دارم دوست به بود دشمنی از دوستی پنهانی . منوچهری . کسی را که روزیت در دست اوست توانایی دست اودار دوست . اسدی . هر کسی را دوست دارد دوست وی را دوست دارد و دشمن وی را دشمن دارد. (کیمیای سعادت ). دوست داری که دوستدار کشی هر ولی را هزار بار کشی . خاقانی . مده بوسه بر دست من دوست دار برو دوستدار مرا دوست دار. سعدی . بباید چنین دشمنی دوست داشت که من دانمش دوست برمن گماشت . سعدی . دوست دارم که خاک پات شوم تا مگر بر سرت کنم گذری . سعدی . من دوست می دارم جفا کز دست جانان می برم طاقت نمی دارم ولی افتان و خیزان می برم . سعدی . دوستان گویند سعدی خیمه بر گلزار زن من گلی را دوست می دارم که در گلزار نیست . سعدی . ای غایب از نظر به خدا می سپارمت جانم بسوختی و به دل دوست دارمت . حافظ. من از جان دوست دارم ناله ٔ مرغ پریشان را که من هم از پریشانی به دل صدها نشان دارم . شورش . ♦ امثال : طفل خرما دوست دارد صبر فرماید حکیم . سعدی (از امثال و حکم دهخدا). هر چندبه دل دوست نداری ما را قربان محبت زبانیت شوم . (یادداشت مؤلف ). ♦ داشتن دوست ؛ پروردن و مراقبت او کردن : خواجه گوید که دوستدار توام پاسخش ده که دوست چون داری . خاقانی . ◄ قدررفیق دانستن . ◄ عاشق بودن . (ناظم الاطباء). ◄ دارای دوست بودن . حبیب و یار و یاورداشتن . مقابل دشمن داشتن : من در این شهر یک دوست ندارم .