دهان بستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دهان بستن . [ دَ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) روی هم گذاشتن لبان . بستن دهان را. ◄ کنایه از سکوت گزیدن و خاموش گردیدن است . (یادداشت مؤلف ) : در فتنه بستن دهان بستن است . امیرخسرو دهلوی . ◄ کنایه است از خاموش کردن و به سکوت واداشتن کسی را. (از یادداشت مؤلف ) : پس آنگه به زانوی عزت نشست زبان برگشادو دهانها ببست . سعدی . دهان خصم و زبان حسود نتوان بست رضای دوست به دست آر و دیگران بگذار. سعدی . ♦ امثال : در دروازه ها را می توان بست دهان مردم را نمی توان بست . (یادداشت مؤلف ).