دهار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دِ) (اِ.)<BR>۱- شکاف کوه.<BR>۲- دره.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دِ) (اِ.) ۱- شکاف کوه. ۲- دره.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دهار. [ دِ ] (ع مص ) معامله کردن با کسی مدت دهر. (از منتهی الارب ) (از آنندراج ).
دهار. [ دَهَْ ها ] (اِخ ) قاضی بدر محمدخان دهار صاحب اداةالفضلا و دستورالاخوان . (یادداشت مؤلف ). نام مؤلف [ دستورالاخوان ] چنانکه خود در مقدمه ٔ کتاب بدان اشاره می کند «قاضی خان بدر محمد دهار» است اما در فهرست ریو لقب وی دهار وال یا دهار یوال ضبط شده است . دهار وال به معنی رئیس منطقه دهار می باشد و دهار از مضافات دهلی هنداست و حاجی خلیفه در کشف الظنون او را از اجداد علامه قطب الدین مؤلف البرق الیمانی دانسته است . وی کتاب دیگری در لغت پارسی دارد به نام «اداةالفضلاء» که آن را به سال ٨١٢ یا ٨٢٢ هَ .ق . و دستورالاخوان را به سال ٨٢٧ هَ .ق . استنساخ کرده است . به ظن قوی وی در اواخر قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجری می زیسته است . (از مقدمه ٔ نجفی اسداللهی بر دستورالاخوان ص پنج و شش ).
دهار. [ دَ ] (اِ) غار. (صحاح الفرس ) (فرهنگ جهانگیری ) (لغت فرس اسدی ). غار و شکاف کوه . (از برهان ) (از آنندراج ) : یکایک پراکنده بر دشت و غار زبان چون درخت و دهان چون دهار. اسدی . کهی پردهار و شکسته دره دهارش پر از کان زر یکسره . اسدی . و آوردند در کنار کوه که شهر ایشان بر آن کوه بنیاد نهاده بود تا او را از سر آن دهار بیندازند. (ترجمه ٔ دیاتسارون ص ١٩٤). شست سیمین چو سوی تیر آرند اژدها از دهار بگذارند. سنایی . (از جهانگیری ). دهاز. رجوع به دهاز شود. ◄ دره . (صحاح الفرس ) (از برهان ). ◄ فضل و دانش . (از برهان ).