دماغ داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دماغ داشتن . [ دَ /دِ ت َ ] (مص مرکب ) مست و سرخوش بودن و حالت نشاط داشتن . (ناظم الاطباء). ◄ حوصله و تحمل داشتن . طاقت و توان داشتن . (یادداشت مؤلف ) : تو اگر دماغ داری گل نسبتی بکن بو به ازین نچیده باشی گل باغ آشنایی . ملا نسبتی (از آنندراج ). دلم گرفته به حدی که میل باغ ندارم به قدر آنکه بچینم گلی دماغ ندارم . ؟ (از یادداشت مؤلف ). ♦ دل و دماغ داشتن ؛ نشاط و حوصله داشتن . حال و حالت داشتن . (یادداشت مؤلف ). ♦ دماغ کار نداشتن ؛ حال و حوصله ومیل کار نداشتن . (یادداشت مؤلف ). ♦ دماغ کسی نداشتن ؛ حوصله ٔ کسی را نداشتن . کسی را تحمل نکردن : به هر کس نیست باشد روی آن حرف پریرو را همین از ناز آن بدخو دماغ من نمی دارد. راقم (از آنندراج ).