دل ماندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دل ماندن . [ دِ دَ ] (مص مرکب ) ملول شدن . آزرده شدن : مشو راهی که خر در گل بماند ز کارت بیدلان را دل بماند. نظامی . شنیدم که باری سگم خوانده بود که از من بنوعی دلش مانده بود. سعدی .
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دل ماندن . [ دِ دَ ] (مص مرکب ) ملول شدن . آزرده شدن : مشو راهی که خر در گل بماند ز کارت بیدلان را دل بماند. نظامی . شنیدم که باری سگم خوانده بود که از من بنوعی دلش مانده بود. سعدی .