دل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ لّ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.)ناز کردن.<BR>۲- (اِ.) ناز، کرشمه.<BR>۳- روش نیکو، سیرت نیک.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دِ) [ په. ] (اِ.) ۱- از اندامهای درونی بدن جانداران که ماهیچهای بوده و با حرکتی یکنواخت و پیاپی، خون را در بدن به گردش درمی آورد. ۲- (عا.) شکم. ۳- خاطر، ضمیر. ۴- دلیری، شهامت. ؛~ دادن و قلوه گرفتن کنایه از: گرم گفتگوی دوستانه یا عاشقانه بودن.
(دَ لّ) [ ع. ] ۱- (مص ل.)ناز کردن. ۲- (اِ.) ناز، کرشمه. ۳- روش نیکو، سیرت نیک.
باختن (دِ. تَ) (مص ل.) شیفته شدن، عاشق شدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دل . [ دَل ل ] (ع مص ) ناز نمودن زن بر شوهر خود. (از منتهی الارب ). ناز کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (دهار). جرأت نشان دادن زن بر شوهر خویش با غنج و ناز، گویی که با او مخالفت می کند در حالی که قصد مخالفت ندارد. و اسم از آن دَلال است . (از اقرب الموارد). دَلل . دَلال . و رجوع به دلل و دلال شود.
دل . [ دُ ] (اِ) گرهی چند که در امعاء و شکم از قبض بعد از بیماری بهم رسد. و بعضی گویند مرضی است مانند گره که در شکم بهم میرسد و مهلک می باشد. (برهان ). مرضی است که چون گرهی در درون شکم عارض شود و گویند مهلک است . (آنندراج ). گرهی چند که در شکم و روده بواسطه ٔ یبوست و قبض شکم و یا جز آن عارض شود. (ناظم الاطباء).
دل . [ دَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان اورامان بخش رزاب شهرستان سنندج . سکنه ٔ آن ٧٧٥ تن . راه آن مالرو. آب آن از چشمه و محصول آن غلات و لبنیات است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٥).
مترادف و متضاد واژهدان
فواد، قلب خاطر، ضمیر شکم درون، مرکز، میان، وسط جرات، زهره، شهامت