واژه جو

دق زدن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

دق زدن . [ دَ زَ دَ] (مص مرکب ) خواستن و گدائی کردن . (برهان ). کدیه و خواهانی کردن . چیز خواستن از درها به دق الباب . و رجوع به دَق شود. ◄ سرزنش کردن : سیئاتم چون وسیلت شد به حق پس مزن بر سیئاتم هیچ دق . مولوی . ♦ طعن و دق زدن ؛ طعنه کردن . سرزنش کردن : کی زنم بر آلت حق طعن و دق . مولوی .

معنی دق زدن | واژه جو