دست مالیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دست مالیدن . [ دَ دَ ] (مص مرکب )بسودن . پرواسیدن . برمجیدن . تمسح . تمسیح . (منتهی الارب ): مشن ؛ دست مالیدن برچیزی درشت . (منتهی الارب ). مث ؛دست در چیزی مالیدن . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). ♦ دست به دست مالیدن ؛ کنایه از تأمل و تأخیر در کار است . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). دیر کشانیدن کاری . مماطله . مسامحه . در کاری دیر کردن . دست بدست کردن . دست دست کردن : اکنون که نیامدبه کفت مال و شدت عمر ای بی خرد این دست بدان دست همی مال . ناصرخسرو. گفتم تفنگ را به من ده، آنقدر دست به دست مالید تا کبک پرید. (یادداشت مرحوم دهخدا). ۩ عملی که برای ابراز اسف یا حسرتی کنند. (یادداشت مرحوم دهخدا) : دست تغابن بر یکدیگر همی مالید. (گلستان سعدی ). ◄ محو کردن . ستردن : هر سخنی کز ادبش دوری است دست برو مال که دستوری است . نظامی (مخزن الاسرار ص ١٧٩).