درگنجیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
درگنجیدن . [ دَ گ ُ دَ ] (مص مرکب ) گنجیدن : درنگنجد مگر به دل که دلست کیسه ٔ دانش و خزینه ٔ راز. ناصرخسرو. برو کز هیچ روئی درنگنجی اگر موئی که موئی درنگنجی . نظامی . وگر بصورت هیچ آفریده دل ننهم که با تو صورت دیوار درنمی گنجد چو گل ببار بود هم نشین خار بود چو در کنار بود خار درنمی گنجد. سعدی .