واژه جو

درویش گردیدن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

درویش گردیدن . [ دَرْ گ َ دی دَ ] (مص مرکب ) درویش شدن . مستمند گشتن . مسکین شدن . اصفار. اعدام . املاق . خَوب . عُدم . اقشاء؛ درویش گردیدن سپس توانگری . هزل، مردن شتران کسی پس درویش گردیدن وی . (از منتهی الارب ).

معنی درویش گردیدن | واژه جو