واژه جو

دربند کردن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

دربند کردن . [ دَ ب َ ک َ دَ] (مص مرکب ) در قید کردن اسیر و محبوس . (ناظم الاطباء). مقید کردن . محبوس کردن . زندانی کردن : دربند مدارا کن و دربند میان را دربند مکن خیره طلب ملکت دارا. ناصرخسرو. یکی آیینه و شانه درافکند به افسونی به راهش کرد دربند. نظامی . زآنکه آوازت ترا دربند کرد خویش او مرده پی این پند کرد. مولوی . ◄ سد باب کردن . (ناظم الاطباء).

معنی دربند کردن | واژه جو