واژه جو

داوری داشتن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

داوری داشتن . [ وَ ت َ ](مص مرکب ) نزاع و مرافعه و دعوی داشتن : چو دارد کسی با کسی داوری نیابد بداد از کسی یاوری . اسدی . ♦ داوری نداشتن ؛ بر سر نزاع نبودن : ندارد کسی با تو زین داوری ز تخم پراکنده خود بر خوری . فردوسی . ◄ دادخواهی . ترافع. تظلم : لاله ساغرگیر ونرگس مست و بر ما نام فسق داوری دارم بسی یارب کرا داور کنم . حافظ.

معنی داوری داشتن | واژه جو