واژه جو

دانادل

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

دانادل . [ دِ ] (ص مرکب ) که دلی دانا دارد. داناضمیر. دانشمند و خردمند. (آنندراج ). هوشیار. خردمند. دل آگاه : بپاسخ چنین گفت ای پادشا که دانادل و مردم پارسا... فردوسی . جوان گرچه دانادل و پرفسون بود نزد پیر آزمایش فزون . اسدی . ◄ کنایه از عرفا و فضلا و مردم سنجیده است . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ).

معنی دانادل | واژه جو