واژه جو

دادخواست

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

دادخواست . [ خوا / خا ](مص مرکب مرخم، اِمص مرکب ) داد خواستن : جان نیارد هرگز از وی دادخواست داد مظلومان از اینسان میدهد. عطار. ◄ (اِ مرکب ) فرهنگستان این لغت را به جای عرضحال برگزیده است یعنی نامه ای متضمن شکایت از کسی .

مترادف‌ها و واژه‌های مرتبط

معنی دادخواست | واژه جو