دادخواست
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خا) (اِمر.) عرضحال، نوشتهای که به موجب آن از دادگاه تقاضای رسیدگی به امری میشود.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خا) (اِمر.) عرضحال، نوشتهای که به موجب آن از دادگاه تقاضای رسیدگی به امری میشود.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دادخواست . [ خوا / خا ](مص مرکب مرخم، اِمص مرکب ) داد خواستن : جان نیارد هرگز از وی دادخواست داد مظلومان از اینسان میدهد. عطار. ◄ (اِ مرکب ) فرهنگستان این لغت را به جای عرضحال برگزیده است یعنی نامه ای متضمن شکایت از کسی .
فرهنگ طیفی واژهدان
کیفرخواست، ادعانامه، استشهاد، استشهاد محلی، استشهادنامه، عرضحال، اظهارنامه، اظهاریه، اخطاریه، اخطارنامه، احضاریه، خواست برگ، احضارنامه، حکم تفتیش، اجازه تفتیش، اجرائیه، اخطار، خواهش
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی