خیمه زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. زَ دَ) [ ع - فا. ]<BR>۱- چادر زدن.<BR>۲- در جایی ساکن شدن.<BR>۳- فنُی در کشتی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. زَ دَ) [ ع - فا. ] ۱- چادر زدن. ۲- در جایی ساکن شدن. ۳- فنُی در کشتی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خیمه زدن . [ خ َ / خ ِ م َ / م ِ زَ دَ ] (مص مرکب ) خیمه برپا کردن . نصب چادر کردن . خیمه کشیدن . (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). کنایه از جایی فرود آمدن . مقیم شدن . تخیم . استخیام : سراپرده و خیمه زد با سپاه . فردوسی . سراپرده زد بر لب آب شاه همه خیمه زد گردش اندر سپاه . فردوسی . ما خود ز کدام خیل باشیم تا خیمه زنیم در وثاقت . سعدی . دست مرگم بکند میخ سراپرده ٔ عمر گر سعادت نزند خیمه بپهلوی توام . سعدی . تو به هر جا که فرود آمدی و خیمه زدی کس دیگر نتواند که بگیرد جایت . سعدی . میان دو لشکر چو یکروز راه بماند بزن خیمه در جایگاه . سعدی . خیمه در مصر چو پیراهن یوسف زده ایم جلوه ها در نظر مردم کنعان دارم . صائب (از آنندراج ). ◄ عجب و تکبر کردن . ◄ باد در بوق انداختن ؛ یعنی برپای خاستن آلت تناسل . ◄ لشکر کشیدن . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). ◄ نوعی از فنون کشتی .
مترادف و متضاد واژهدان
اردو زدن، خیمه برپا کردن استقرار یافتن، جا گرفتن، فرود آمدن، مستقر شدن، مقیم شدن، منزل کردن خیمه کشیدن
فرهنگ طیفی واژهدان
چادر گستراندن، آویزان بودن بر فراز محلی، معلق بودن بر فراز محلی، چادر زدن، طاق زدن، فروپوشاندن، همپوشی داشتن، سایه انداختن، چتر (زدن، گستراندن)