واژه جو

خیزانیدن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

خیزانیدن . [ دَ ] (مص ) خیزیدن کنانیدن . برخاستن فرمودن . (ناظم الاطباء). بخاستن داشتن . (یادداشت مؤلف ). ♦ بخیزانیدن ؛ خیزانیدن . (تاج المصادر بیهقی ).الازلاق . بخیزانیدن . (تاج المصادر بیهقی ). ♦ برخیزانیدن ؛ خیزانیدن . ◄ برپای کردن . راست کردن . (یادداشت مؤلف ). قائم کردن . بحال قیام درآوردن .

معنی خیزانیدن | واژه جو