واژه جو

خیز برداشتن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

خیز برداشتن . [ب َ ت َ ] (مص مرکب ) بقصد دور جستن خود را گرد کردن چنانکه شیر و ببر و غیره . دور جستن چنانکه شیر برای شکاری بقصد جایی . ◄ جستن از جائی بجائی دور. جستن مسافتی دور را. ◄ قصد جستن یا جستن . (یادداشت مؤلف ). ◄ ورم کردن . آماس کردن . باد آوردن . آماسیدن . آماس پدید کردن . چنانکه گویند پشت دستش خیز برداشته یعنی پشت دستش بادآورده .

معنی خیز برداشتن | واژه جو