خوش نظر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوش نظر. [ خوَش ْ / خُش ْ ن َ ظَ ] (اِ مرکب ) لاله ٔخطایی . ریحان تاتاری . رستنی که هر یک از برگ آن بچند رنگ میشود و عصاره ٔ آن بر گوش چکانند کرم گوش را بکشد. مجنج . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) : چه خوری خون چو لاله ٔ دل سوز خوش نظر باش و بوستان افروز. خواجوی کرمانی . بازگشا نرگس مازاغ را آب ببر خوش نظر باغ را. خواجوی کرمانی (از آنندراج ). دل مائل حسن خوش نظر نیست آن خوش نظر است یا کمر نیست . فاتحةالقلوب (از شرفنامه ٔ منیری ). بی باده روی خوب تو ای خوش نظر مباد در باغ اگر نظر بسوی خوش نظر کنم . (شرفنامه ٔ منیری ). ز خورشید خیری دل شب سحر نظرها خوش از دیدن خوش نظر. ظهوری (از آنندراج ). ◄ (ص مرکب ) الفت گیرنده . (برهان قاطع) (آنندراج ).
واژگان فارسی سره واژهدان
خوش نگر
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی