خورمک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خورمک . [ خوَرْ / خُرْ م َ / خوَرْ / خُرْ، رَ م َ ] (اِ) مهره ای که جهت دفع چشم زخم بر گردن کودکان آویزند. (ناظم الاطباء). مورش . کجی . مهره ٔ آبی .
خورمک . [ خ ُ رِ م َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان طبس مسینای بخش درمیان شهرستان بیرجند، واقع بر سر راه شوسه ٔ عمومی بیرجند به درح . این دهکده در جلگه قرار دارد با آب و هوای گرمسیری و ١٢٥ تن سکنه . آب آن از قنات و محصول آن غلات و شغل اهالی زراعت و مالداری . راه اتومبیل رو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).