خوردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خُ دَ) [ په. ]<BR>۱- (مص م.)فرو بردن غذا از گلو.<BR>۲- نوشیدن.<BR>۳- (عا.) سوء استفادة مالی به هنگام تصدی شغلی.<BR>۴- شکست خوردن، مغلوب شدن.<BR>۵- مناسب بودن، جور بودن.<BR>۶- ساییدن (فنی).<BR>۷- (مص ل.) تصادف کردن.<BR>۸- اصابت کردن.<BR>۹- مقارن شدن، همزمان شدن. ؛ ~و خوابیدن کنایه از: بیکار و بی عار زندگی کردن.<br>