خوراندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خُ دَ) (مص م.) نک خورانیدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خُ دَ) (مص م.) نک خورانیدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوراندن .[ خوَ / خ ُ دَ ] (مص ) خورانیدن . خوردن و آشامیدن فرمودن و کنانیدن . (ناظم الاطباء). اِطعام . (یادداشت بخط مؤلف ). به خوردن داشتن . ◄ چیزی بکسی رسانیدن . کسی را متمتع کردن . بکسی رساندن، چون : فلانی زیردستانش را خوب می خوراند. رجوع به خورانیدن شود.
فرهنگ طیفی واژهدان
اطعام کردن، پذیرایی کردن، افطار (سحری) دادن، سور دادن پروار کردن، پروردن، پرورش دادن