واژه جو

خواهستن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

خواهستن . [ خوا / خا هَِ ت َ ] (مص ) خواستن . (یادداشت بخط مؤلف ) : دو چشمش یکی ابر شد سیل بار که خواهست رفتن مهش از کنار. شمسی (یوسف و زلیخا). سبب زآن شنیدم که یعقوب را چو خواهست افتادن اندر بلا. شمسی (یوسف و زلیخا). چو آگاه شد مادر زردتشت ز غم خویشتن را بخواهست کشت . کیکاوس بن کیخسرو (زراتشتنامه ص ١٥).

معنی خواهستن | واژه جو