خنس
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خِ نِ) (اِ) (عا.) گرفتاری، درماندگی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خِ نِ) (اِ) (عا.) گرفتاری، درماندگی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خنس . [ خ َ ] (ع مص ) سپس ماندن . یقال : خنس عنه خنساً و خنوساً. ◄ سپس کردن و گذشتن از آن . یقال : خنس زیداً. ◄ گرفتن نر انگشت . یقال : خنس الابهام . ◄ غایب کردن دیگری را.یقال : خنس بفلان . منه الحدیث : یخرج عنق من النار فتخنس بالجبارین فی النار؛ ای تدخلهم و تغیبهم فیها. ◄ غایب گردیدن . پنهان شدن . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ) (از اقرب الموارد).
خنس . [ خ ُ ] (ع ص، اِ) ج ِ «اخنس » و «خنساء». (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) اقرب الموارد). رجوع به «اخنس » و «خنساء» شود.
خنس . [ خ َ ن َ ] (ع اِمص ) سپس رفتگی بینی از روی با اندک بلندی سر آن . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (ازلسان العرب ). ◄ از عیوب اسب که در فوق دومنخره ٔ او فرورفتگی دیده میشود و بر اثر آن اسب نفسش تنگ میشود و نمی تواند بدود. (صبح الاعشی ج ٢ ص ٢٥).