خنجرگذار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خنجرگذار. [ خ َ ج َ گ ُ ] (نف مرکب ) جنگی که با خنجر جنگ کند. (یادداشت بخط مؤلف ). دلیر. شجاع . شمشیرزن . ج، خنجرگذاران : ز مردان شمشیرزن ده هزار همه نامداران خنجرگذار. فردوسی (ازآنندراج ). جدا شد ز تن دست خنجرگذار فروماند از جنگ برگشت کار. فردوسی . مگر کین آن نامداران من جهانجوی و خنجرگذاران من . فردوسی . ز لشکر بسی نامور گرد کرد ز خنجرگذاران و مردان مرد. فردوسی . آهنین رمحش چو آید بر دل پولادوش نه منی تیغش چو آید بر سر خنجر گذار. منوچهری . همانا که افزون ز پنجه سوار سوارند کین جوی و خنجرگذار. اسدی . سپه داشت گردان خنجرگذار. اسدی . وزبر آن نوبتی خیمه ٔ ترکی که هست خونی خنجرگذار صفدر آهن کمان . خاقانی . منش با خرقه ٔ پشمین کجا اندر کمند آرم زره مویی که مژگانش ره خنجرگذاران زد. حافظ. سپاه خویش که سی و چند هزار مرد خنجرگذار بودند. (روضة الصفا). و بمظاهرت بازوی خنجرگذار و بمعاضدت قوت آثار افکار اصابت آثار. (حبیب السیر).