خنج
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خَ) (اِ.)<BR>۱- شادی، طرب.<BR>۲- نفع، فایده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ) (اِ.) ۱- شادی، طرب. ۲- نفع، فایده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خنج . [ خ ُ ] (اِ) بوم . جغد. (ناظم الاطباء).
خنج . [ خ ُ ] (اِخ ) نام یکی از دهستانهای شش گانه ٔ بخش مرکزی شهرستان لار است بحدود و مشخصات زیر: شمال :دهستان بیدشهر و بنارویه و افرز از شهرستان فیروزآباد، جنوب دهستانهای اردو بیرم، خاور دهستان حومه ٔ لار، باختر دهستان علامرودشت بخش کنگان . این دهستان در شمال باختری بخش واقع و در شمال آن کوهستان لیتو و درجنوب آن کوه گوگردی قرار گرفته . هوای آن گرم و خشک و آب مشروب آن از رودخانه ٔ قره آغاج و قنات و چاه و چشمه است . زراعت این دهستان بیشتر دیم است . محصولات آن عبارتند از: غلات و خرما و برنج و پنبه و تنباکو و کنجد و لبنیات . شغل اهالی زراعت و گله داری و کسب و صنایع دستی معموله قالی و گلیم بافی است . این دهکده از٤٠ آبادی بزرگ و کوچک تشکیل شده و تعداد نفوس آن درحدود ده هزار نفرند و قراء مهم آن عبارتند از: سه ده ؛بیخومه بیغرد؛ تخته، سلف آباد؛ گرهشت ؛ گورده ؛ زنگ و مهمله ؛ هفتوان . مرکز دهستان قصبه ٔ خنج است و طایفه ٔ عمله از ایل قشقائی در آن محل سکنی دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٧). رجوع به فارسنامه ٔ ناصری شود.
خنج . [ خ ُ ] (اِخ ) قصبه ٔ مرکزی دهستان خنج بخش مرکزی شهرستان لار با ٣٣٣٢ تن سکنه . آب آن از چاه و محصول آن غلات و خرما است . شغل اهالی کسب و مکاری و صنعت دستی گیوه بافی است . مرکز دسته ٔ ژاندارمری و دبستان بدانجاست . بنای مسجد سنگی و مناره ٔ کاشی آن قدیمی است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٧).
مترادف و متضاد واژهدان
غنج عشوه، غمزه، کرشمه، ناز سرور، شادی، طرب، عیش بهره، سود، فایده، نفع خوش، دلپذیر، نیکو