واژه جو

خمار کردن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

خمار کردن . [ خ ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) به خماری درآوردن . موجب خماری شدن : دشمنش را گو شراب جهل چون خوردی تو دوش صابری کن کین خمار جهل تو فردا کند. منوچهری . فردات کندخمار کامشب مستی . خواجه عبداﷲ انصاری . ◄ چشم را بصورت چشم خمار درآوردن . (یادداشت بخط مؤلف ).

معنی خمار کردن | واژه جو