خاقانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۹۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عشق تو به گرد هر که برگردد از زلف تو بیقرارتر گردد تاج آن دارد که پیش تخت تو چون دائره جمله تن کمر گردد مرد آن باشد که پیش تیغ تو چون آینه جمله رخ سپر گردد در عشق توتر نیامدن شرط است کایینه سیه شود چوتر گردد بر هر که رسید زخم هجرانت گر سد سکندر است درگردد زر خواسته جهودم ار دارم چندان که به آفتاب درگردد زر داند ساخت کار من آری کار همه کس به زر چو زر گردد امروز بساز کار ما گر نی فردا همه کارها دگر گردد خاقانی را چه خیزد از وصلت آن روز که روز عمر برگردد