خاقانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر هیچ شبی وصل دلارام توان یافت با کام جهان هم ز جهان کام توان یافت دل هیچ نیارامد چون عشق بجنبد در آتش سوزنده چه آرام توان یافت جان یاد لبش میکندای کاش نکردی کان لب نه شکاری است که مادام توان یافت من سوختم آوخ ز هوس پختن او لیک بیآتش رز دیگ هوس خام توان یافت خاقانی اگر یار نیابی چکنی صبر کاین دولت از ایام به ایام توان یافت نامت نشود تا نشوی سوخته عشق کز داغ پس از سوختگی نام توان یافت