واژه جو

خاقانی | دیوان اشعار | رباعیات | رباعی شماره ۶۹

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

نور رخ تو طلسم خورشید شکست خورشید ز شرم سایه از خلق گسست رخ زرد و خجل گشت و به مغرب پیوست پیرایه سیه کرد و به ماتم بنشست

معنی خاقانی | دیوان اشعار | رباعیات | رباعی شماره ۶۹ | واژه جو