حیه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حیة. [ ح َی ْ ی َ ] (ع ص ) مؤنث حی زنده . (اقرب الموارد). ◄ (اِ) مار. ج، حَیّات، حیوات . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). و رجوع به تحفه ٔ حکیم مؤمن شود. ◄ نوعی کرم معده . (ضریر انطاکی ). رجوع به حیات شود. ◄ ستاره ها که مابین فرقدین و بنات نعش اند. (فیروزآبادی ) (آنندراج ) (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). نام صورتی از صور فلکیه که آنرا بصورت ماری توهم کرده اند و این مار صورت دیگر بنام حواء است به دست دارد و کواکب صورت حیه هیجده کوکب است . (جهان دانش ) . نام صورت هشتم از صور چهارده گانه ٔ فلکی جنوبی و آنرا شجاع نیز نامند. (مفاتیح ) : الا که تا بدین فلک بود روان شجاع او و حیه و عوای او . منوچهری . ♦ حیةالحوا ؛ مار و مارافسا. صورت چهاردهم از صور شمالی . ♦ حیةالوادی ؛ شیر که اسد باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ فلان حیةالوادی ؛ بلای روزگار و خبیث است . همچنین حیةالارض و حیةالحماط. ◄ (ص ) ارض حیة؛ زمین با فراخی عیش . (منتهی الارب ).
حیه . [ ح َ هَِ ] (ع صوت ) زجر است میشان را. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
حیه . [ ح َی ْه ْ ] (ع صوت ) زجر است مر خران را. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).