حوالت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حوالت . [ ح َ ل َ ] (از ع، اِ) حوالة. سپردن . و با لفظ کردن مستعمل . (آنندراج ) : زین در کجا رویم که ما را بخاک او و او را بخوان ماکه بریزد حوالت است . سعدی . ♦ حوالت کردن ؛ سپردن . در تداول، برات دادن : قرآن را یکی خازنی هست کایزد حوالت بدو کرد مر انس و جان را. ناصرخسرو. دین ورز و باخدای حوالت کن بد گفتن از فلانی و بهمانی . ناصرخسرو. مراد ما نصیحت بود و گفتیم حوالت با خدا کردیم و رفتیم . سعدی . وگرطلب کند انعامی از شما حافظ حوالتش بلب یار دل نواز کنید. حافظ. علاج درد دل من بلب حوالت کن که آن مفرح یاقوت در خزانه ٔ تست . حافظ. رجوع به حواله و حواله کردن شود. ♦ حوالتگاه ؛ جای حواله . آنجا که حواله در آنجا پرداخت میشود. ۩ حواله گاه . مقام تفرج که گرداگرد شهر باشد. (ناظم الاطباء) : زهی دارنده ٔ اورنگ شاهی حوالتگاه تأیید الهی . نظامی . صوفی صومعه ٔ عالم قدسم لیکن حالیا دیر مغان است حوالتگاهم . حافظ. ج، حوالجات .