حلقه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حَ قِ) [ ع. حلقة ] (اِ.)<BR>۱- هرچیز مدور و دایره شکل که میانش خالی باشد.<BR>۲- دایره.<BR>۳- انجمن، مجلس، گروه.<BR>۴- زره.<br>
فرهنگ فارسی معین
به گوش (~. بِ) [ ع - فا. ] (ص مر.) مطیع، فرمانبردار.
(حَ قِ) [ ع. حلقه ] (اِ.) ۱- هرچیز مدور و دایره شکل که میانش خالی باشد. ۲- دایره. ۳- انجمن، مجلس، گروه. ۴- زره.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حلقه . [ ] (اِخ ) (بمعنی حصه و نصیب ) یکی از شهرهای لاویان که بواسطه اشیر منسوب بود و گویا همان یرقه حالیه باشد و آن دهی است که بمسافت هفت میل بشمال شرقی عکا واقع است . (از قاموس کتاب مقدس ).
حلقه . [ح َ ق ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان رودحله ٔ بخش گناوه ٔ شهرستان بوشهر. ناحیه ای است واقع در جلگه و گرمسیرو مرطوب . دارای ١٥٠ تن سکنه میباشد. از رودحله مشروب میشود. محصولاتش غلات، اهالی به کشاورزی گذران میکنند. راه آن مالرو است . (فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٧).
مترادف و متضاد واژهدان
انجمن، جرگه، سلسله، سلک، گروه، مجمع، محفل، مدار، معشر چنبر، چنبره، دایره، دور، گرد، مدور انگشتری ربقه چین و شکن، پیچ و تاب گوشواره زنجیر
فرهنگ طیفی واژهدان
لوپ، گره، قلاده، افسار، یقه، پیچ، رینگ، انگشتری پیچنده
واژگان فارسی سره واژهدان
زرفین، زرفین، چنبره، چنبر، انگشتری