حل کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حَ. کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص م.)<BR>۱- گشودن.<BR>۲- آمیختن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حَ. کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص م.) ۱- گشودن. ۲- آمیختن.
مترادف و متضاد واژهدان
به جوابرسیدن، پاسخ پیدا کردن، راهحل یافتن گشودن به صورت محلول درآوردن فیصله دادن (ماجرا، دعوا) رفع کردن، برطرف کردن
واژگان فارسی سره واژهدان
گشودن، چاره جویی، چاره جستن، چارهاندیشیدن، چاره اندیشی، پاسخ دادن، آب کردن