حقیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حَ) [ ع. ] (ص.) ذلیل، خوار، زبون.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حَ) [ ع. ] (ص.) ذلیل، خوار، زبون.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حقیر. [ ح َ ] (ع ص ) خرده . (منتهی الارب ). کوچک . محقر. اندک . ضد جلیل : هرچند حقیرم سخنم عالی و شیرین آری عسل شیرین ناید مگر از منج . منجیک . ملک زاده ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگربرادرانش بلند و خوبروی . (گلستان ). ◄ پست . خسیس . رذل . بلایه . ذلیل . خوار. (منتهی الارب ) (دهار). دون . فرومایه . ناچیز : گنده و بی قیمت و دون و حقیر ریش همه گوه و تنش پر کلخج . عماره ٔ مروزی . چو ملک دنیا در چشم او حقیر نمود بساخت همت او با نشاط دار قرار. ابوحنیفه ٔ اسکافی . بگو [ حصیری را ] که نگاهداشت رسم را این چیز حقیر فرستاده آمد. (تاریخ بیهقی ص ٢١٠). هر چیز که ملک من است ... خواه بزرگ خواه حقیر از ملک من بیرون است . (تاریخ بیهقی ص ٣١٨). جز براه سخن چه دانم من که حقیری تو یا بزرگ و خطیر. ناصرخسرو. حقیر است اگر اردشیر است زی من امیری که من در دل او حقیرم . ناصرخسرو. دشمن هرچند حقیر باشد خرد مگیر. (خواجه عبداﷲانصاری ). حقیر باشد با همت تو چرخ وجهان بخیل باشد با دو کف تو بحر و سحاب . مسعودسعد. مرد دانا صاحب مروّت را حقیر نشمرد. (کلیله و دمنه ). از آن لذت حقیر چنین غفلتی عظیم بدو راه داد. (کلیله و دمنه ). بنگریستم مانع سعادت ... نهمتی حقیر است . (کلیله و دمنه ). آسمان را کسی نگفت حقیر بحر و کان را کسی نگفت بخیل . ظهیرفاریابی . در دلم بود که جان بر تو فشانم روزی باز در خاطرم آمد که متاعی است حقیر. سعدی .
مترادف و متضاد واژهدان
پست، دون، ذلیل، رذل، فرومایه بیقدر، خوار، خوارمایه اندک، خرد، خفیف، کوچک ناقابل، ناکس کمهمت بنده، اینجانب، من کمارزش
فرهنگ طیفی واژهدان
دونپایه، ذلیل، فرومایه، بیاعتبار، هیچ، ناچیز، بیسکه، بیقدر سفله، پست، ناکس، سقط، رذل، دنی، شرور، قانونشکن، خبیث، نامرد شرمنده، خجالتی، سرافکنده، تسلیمشده، بیغرض بیاهمیت، عامی خوار، مظلوم محقر، نقلی، ریزهمیزه، کوچک شخص یا چیز حقیر: بنده، بندهزاده، بندهمنزل، کلبه درویشی الاحقر، غلام، خاکسار، غلام حلقهبهگوش، غلام خانهزاد
واژگان فارسی سره واژهدان
کوچک، کهتر، فرومایه، خوار، خرد، پست، بیمایه