حق گوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حق گوی . [ ح َ ] (نف مرکب ) حق گو. آنکه سخن راست و درست و مطابق واقع گوید : به یک ندم برهاند حق، اربود یکدم زبان و سینه ٔ حق گوی و حق پذیر مرا. سوزنی . تو منزل شناسی و شه راه رو تو حق گوی و خسرو حقایق شنو. سعدی . ترا عادت ای پادشه حق رویست دل مرد حقگوی از آنجا قویست . سعدی . ◄ مرغ حق . مرغ شب آهنگ . مرغ شب آویز. مرغ شب خیز. آواز این مرغ شبیه بکلمه ٔحق است یا هو. گویند او بشب خود را از یک پای بر درخت آویزد و حق حق فریاد کند تا آنگاه که قطره ای خون از گلوی او فروچکد، آنگاه آرام گیرد.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی