واژه جو

حسرت کش

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

حسرت کش . [ ح َ رَ ک َ ] (نف مرکب ) آرزومند. خواهنده : کینه میورزند با حسرت کشان دوره گرد بخشد انصافی خدا پهلونشینان ترا. میرزا سلیمان حسابی اصفهانی . ای سوز عشق فارغم از قید هوش ساز حسرت کش بهار مکن در خزان مرا. دانش (از آنندراج ). تمنا ساخت این کار از برایم که بر حسرت کشانم حسرتی نیست . ظهوری .

معنی حسرت کش | واژه جو