واژه جو

حس کردن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

حس کردن . [ ح ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) احساس کردن . کنایت از فهمیدن .

فرهنگ طیفی واژه‌دان

دریافتن، یافتن، آمدن، شنیدن، چشیدن، مزه کردن، بوییدن، بو کردن، دیدن، درد کردن آگاه شدن، احساس کردن

مترادف‌ها و واژه‌های مرتبط

معنی حس کردن | واژه جو