حراف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حَ رّ) [ ازع. ] (ص.) پرگوی، پرچانه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حَ رّ) [ ازع. ] (ص.) پرگوی، پرچانه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حراف . [ ح ِ ] (ع مص ) محارفة. رجوع به محارفة شود.
حراف . [ ح َرْ را ] (از ع، ص ) در تداول فارسی زبانان، تیززبان . طلیق اللسان . فصیح . گویا از کلمه ٔ حرف عربی که در تداول فارسی بمعنی سخن است این وصف ساخته شده .
مترادف و متضاد واژهدان
پرچانه، پرحرف، پرگو، زیادهگو، حرف فشان بیهودهگو، چاخان، مکثار، وراج زبانآور، سخنران، نطاق (متضاد: کمحرف، گزیدهگو)
واژگان فارسی سره واژهدان
سخنور، پرگو، پرسخن، پرچانه، پر گفتار، پر چونه