حبیس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حبیس . [ ح َ ] (اِخ ) موضعی به رقه است . و قبور عده ای از شهداء صفین در آنجاست . راعی گوید : فلاتصرمی حبل الدهیم جریرة بترک موالیها الادانین ضیعاً یسوقّها ترعیة ذوعبائة بما بین نقب فالحبیس فأفرعا. (معجم البلدان ) (قاموس الاعلام ترکی ). و ذات حبیس، موضعی به مکه نزدیک جبل اسود است که آن را «اظلم » نیز خوانند. (معجم البلدان ). و رجوع به ذات حبیس شود.
حبیس . [ ح َ ] (ع اِ) طعامی است که از روغن داغ کرده و شکر و نان کنندو به فارسی چنگال گویند. غلیظ و دیرهضم و کثیرالغذاء و مسدد و مسمّن است . و مصلح آن سرکه و عسل باشد.
حبیس . [ ح َ ] (ع ص ) موقوف . موقوفة. هرمالی که صاحب آن آن را وقف محرم کرده است . ◄ (اِ) اسبی که در راه خدا وقف شده است . ج، حُبس، حُبسان .