حبو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حبو. [ ح ُ ب ُوو ] (ع مص ) دنو. نزدیکی . نزدیک شدن : حبوت للخمسین ؛ سال من نزدیک پنجاه است . ◄ حبو شراسیف ؛ دراز شدن و متصل گردیدن استخوانهای پهلو. ◄ حبو اضلاع به صلب ؛ پیوستن استخوانهای پهلوبه پشت . ◄ حبو سیل ؛ نزدیک شدن بعض آن به بعض . ◄ بر دست و شکم رفتن . ◄ حبو سفینة؛ روان شدن کشتی . ◄ حبو مال ؛ بر زمین ماندن شتران و ایستادن نتوانستن از لاغری . ◄ پیش آمدن چیزی کسی را. (از منتهی الارب ).
حبو. [ ح َب ْوْ ] (ع مص ) خزیدن . حبوصبی ؛ کون خیزه کردن کودک . به کون رفتن کودک . بر سرین رفتن او و بلند کردن سینه . ◄ بر زمین آمدن تیرنخست بار و بعد از آن بر هدف رسیدن . (منتهی الارب ). خزیدن تیر تا بر نشانه آید. (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). ◄ حمایت کردن . ◄ بازداشتن . (منتهی الارب ). و رجوع به ذیل دزی ج ١ ص ٢٤٦ شود.