حبه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حَ بِّ) [ ع. حبة ] (اِ.)<BR>۱- یک دانه، یک حب. ج. حبات.<BR>۲- مقدار کم، اندکی.<BR>۳- یک ششمِ دانگ.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حَ بِّ) [ ع. حبه ] (اِ.) ۱- یک دانه، یک حب. ج. حبات. ۲- مقدار کم، اندکی. ۳- یک ششمِ دانگ.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حبة.[ ح ِب ْ ب َ ] (ع اِ) تأنیث حب . حبیبة. دوست (زن ).
حبة. [ ح َب ْ ب َ ] (اِخ ) در اساطیر عرب نام زنی که معشوقه ٔ جنی به نام منظور بوده است، و به تعلیم آن جن معالجه ٔ بیماران می کرده است (!)
حبة. [ ح َب ْ ب َ ] (اِخ ) ناحیتی در راه موصل به بغداد. رجوع به اخبار الراضی چ ١٩٣٥ م . ص ٢٢٧ شود.
مترادف و متضاد واژهدان
دانه، یکحب، یکدانه اندکی، قلیلی، کمی، یکذره تگرگ واحدوزن، نیمتسو، نیم طوج
واژگان فارسی سره واژهدان
دانه، دان، تخم، برز