حبس
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حَ) [ ع. ]<BR>۱- (مص م.) زندانی کردن، بازداشتن.<BR>۲- (اِ.) زندان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حَ) [ ع. ] ۱- (مص م.) زندانی کردن، بازداشتن. ۲- (اِ.) زندان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حبس . [ ح ُ ] (اِخ ) زمخشری گوید: کوهی است مر بنی قرة را. و دیگران گفته اند: میان حرة بنی سلیم و الوارقیة باشد. و در حدیث عبداﷲبن حبشی آمده است : تخرج نار من حبس سیل . ابوالفتح نصر گوید: حبس سیل، که به فتح نیز روایت شده یکی از دوحره ٔبنی سلیم باشد. و آنها دو حرة باشند که میان آن دو فضا است و جمعاً کمتر از دو میل است . اصمعی گوید: حبس کوهی است مشرف بر سلماء و تمثل جست به : سقی الحبس و سمی السحاب و لم یزل علیه روایا المزن والدیم الهطل و لولا ابنة الوهبی زبدة لم ابل طوال اللیالی أن یخالفه المحل . (معجم البلدان ). و به فتح با نیز گفته اند. (منتهی الارب ).
حبس . [ ح ِ ] (اِخ ) کوهی است مر بنی اسد را و اصمعی گوید: در بلاد بنی اسد، مناطق حبس و قنان و ابان ابیض و ابان اسود تا رمة و همچنین دو حمی : حمی ضریة و حمی ربذة، و «دو» و صمان و دهناء در شق بنی تمیم میباشد. منظوربن فروه ٔ اسدی گوید : هل تعرف الدار عفت بالحبس غیر رماد و اثاف غبس کانها بعد سنین خمس وریدة تذری حطام الیبس خطأ کتاب معجم بنقس . (معجم البلدان ).
حبس . [ ح ُب ْ ب َ ] (ع ص، اِ) پیادگان .
مترادف و متضاد واژهدان
بازداشتگاه، زندان، سجن، حبسگاه، سیاهچال، محبس بازداشت، توقیف، زندانی، گرفتار، محبوس، مقید اسارت، دستاق، گرفتاری بند، ضبط، نگهداری بازداشتن توقیف کردن، بازداشت کردن، زندانی کردن (متضاد: آزاد کردن) نگه داشتن، حفظ کردن
واژگان فارسی سره واژهدان
زندانی شدن، زندان کردن، زندان، بند، بازداشتگاه