واژه جو

حباش

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

حباش . [ ح َب ْ با ] (اِخ ) جد والد محمدبن علی بن طرفان بیکندی . (منتهی الارب ).

حباش . [ ح ُ ] (اِخ ) صوری . خود و پسرش حسن بن حباش محدثند. (منتهی الارب ).

معنی حباش | واژه جو