حایک
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(یِ) [ ع. حائک ] (اِفا. ص.) جولاه، بافنده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(یِ) [ ع. حائک ] (اِفا. ص.) جولاه، بافنده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حایک . [ ی ِ ] (اِخ ) غلام یوسف بن ابی الساج است . خوندمیر گوید: در شهور سنه ٔ ٣١٣ هَ . ق . حایک غلام یوسف بن ابی ساج با مقتدر خلیفه مخالفت کرد و مملکت ری را مسخر گردانید و مقتدر به امیر نصر پیغام داد که ما شهر ری را بتو ارزانی داشتیم باید که بنفس خود متوجه آن سوی گردی، و امیر نصر بموجب فرموده به ری رفته حایک به گوشه ای گریخت و امیر سعید بعد از دو ماه که در آن ولایت بسر برد سیمجور را طلبیده محمدبن علی معلوک که به حکومت ری مشغول بود تا در سنه ٔ ٣١٦ پهلو بر بستر ناتوانی نهاد و حسن بن قاسم، حسن راعی ماکان بن کاکی را از طبرستان طلب داشته حکومت ری را بدیشان بازگذاشته متوجه خراسان شد. (حبیب السیر ج ٢ جزء ٤ ص ١٣٠).
حایک . [ ی ِ ] (اِخ ) الخوری، یوحناء. او راست : العلاج بالماء البارد. ترجمه از اصل خوری سباستیان کنیب و آن در بیروت چاپ شده است . (معجم المطبوعات ص ٧٣٩).
حایک . [ ی ِ ] (اِخ ) حمزه [ ظ: ابوحمزه ] مجمعبن سمعان حایک . ابن ابی حاتم گفته است : مجمع تیمی همان فرزند سمعان حایک و مکنی به ابوحمزه است . کوفی است و از ماهان زاهد روایت دارد. ابوحیان تیمی و سفیان ثوری از وی روایت کنند. یحیی بن معین گفته است : مجمع تیمی ثقه بوده است . (سمعانی ص ١٥٢ الف ).